Tuesday, February 24, 2009
Sunday, December 07, 2008
پا
کت وشلوار و پیراهن تمیزی به تن کرد .
کفش های نویی را که تازه خریده بود از کمد در آورد .
مدتی به آنها نگاه کرد و به کفش هایی که دائم به پاهایش بود .
لبخند زنان آنرا سر جایش گذاشت و چرخ های ویلچر را به حرکت در آورد .
Sunday, September 28, 2008
انتظارات
مدتها تمرین کرد تا همانی شد که همسرش انتظار داشت .
و تازه همان وقت بود که فهمید همسرش همان زنی نیست
که او انتظار داشت باشد ...
Sunday, August 17, 2008
آدرس
دختر دستش را روی شانه ی زن گذاشت .
زن که حسابی ترسیده بود رویش را به او کرد و گفت: بفرمایید ؟
دختر کاغذی از کیفش درآورد و با حرکات دست از زن خواست آدرس را به نشان دهد .
سپس کاغذ را نزدیک دست او برد .
زن كاغذ را گرفت و گفت : ببخشید اگه ممکنه برام بخونید . من نابینا هستم ....
Thursday, July 03, 2008
زاغ و روباه
از وقتی که روباه مُرد زاغ دیگر لب به غذا نزد . جسدش را که پیدا کردند یک قالب پنیر دست نخورده کنارش بود ...
Friday, May 16, 2008
شب عید
هیچ وقت شب عید رو دوست نداشت ... مخصوصاْ شلوغی هاش رو ... شب عید بود
و مشتری ای اورا به یاد خاطره تلخ چند سال پیشش انداخت ... سالی که یک مشتری
پدر و مادرش را در تُنگی بزرگ خرید و او تنها ماند ...
Sunday, April 06, 2008
آشتی
بعد از مدت ها تصمیمش رو گرفت ، می خواست آشتی کنه ، می تونست بعد از چند ماه
خانواده اش رو ببینه ، می تونست بعد ماهها بخنده ، همه چیز تمام می شد و برمی گشت
به روزای خوش گذشته، قبل از اینکه بره دنبال همسرش رفت خونه تا بهترین لباسهاش
رو بپوشه ، وارد خانه شد و کلید چراغ را زد ، نمی دونست گاز تمام خانه رو گرفته .....
Saturday, March 08, 2008
جعبه شیرینی
از پشت دیوار به پسرش نگاه میکرد .
پسر در حالی که جعبه شیرینی در دستانش بود، مشغول تعارف کردن آن به رهگذران بود
جعبه خالی میشد در حالی که هنوز چیزی به او نرسیده بود.
آخرین قطعه شیرینی هم که برداشته شد، پسر جعبه خالی را گوشه خیابان رها کرد و رفت
از اینکه چیزی به او نرسیده بود بسیار ناراحت بود .
ناگهان دسته گنجشکان به جعبه شیرینی و تکه های شیرینی در آن حمله
کردند و با شادمانی مشغول خوردن شدند.
حالا مرد خوشحال بود ، چون با دست پر به آسمان باز میگشت ...
Saturday, January 12, 2008
چرخه روزگار
بنا به توصیه دوستش برای بهبود درد سینه اش نزد دکتر رضایی فوق تخصص قلب رفت
به محض دیدن دکتر دگرگون شد ، این چهره چقدر برایش آشنا بود .
در یک لحظه خاطرات کودکشی را مرور کرد :
ده سال پیش که تازه به خانه جدیدشان نقل مکان کرده بودند ، هرگاه همراه مادرش
بیرون میرفت ، پسرک فقیری را میدید که در کنار آدامس و شکلات هایی که برای فروش
به همراه داشت ، اغلب دفتر و کتابی روی زمین پهن کرده و درحال درس خواندن بود
همیشه مادرش با دیدن این صحنه پسر خود را ملامت میکرد که نگاه کن این بچه با چه
شرایطی درس می خواند اما تو با اینکه در رفاه کامل هستی خوب درس نمی خوانی
و پسرش هم همیشه میگفت : مادره ساده و دل نازک من ، این گداها برای جلب توجه
من و تو درس می خوانند تا پول بیشتری بگیرند و حاضرم ثابت کنم حتی یک خط
از این کتاب را هم نمیتواند بخواند ...
چشمش به نوشته بزرگ روی دیوار مطب افتاد :
" مادر كه مُرد سوخت بهار جوانيم ... خنديد برق رنج به بي آشيانيم " ... هانی
Monday, November 26, 2007
بی بازگشت
بدلیل زیبایی خدادادیش خواستگاران بسیاری داشت ، اما چندین و چند
سال بود که دهها خواستگار خوب خود را به بهانه های واهی رد میکرد :
- پسره چه دماغ گنده ای داشت ، اصلا نمیشد تو صورتش نگاه کرد
- این یارو دکتره از بس درس خونده بود عین عقب مانده ها شده بود
- مامان پسره کور بودا ، عینک زده بود یا میکروسکوپ !؟
- طرف قدش تو آفساید بود ، با زرافه رقابت شدیدی داره و ...
دو سال بعد طی تصادفی شدید دچار سوختگی وحشتناکی در ناحیه صورت شد
دیگر خودش هم نمی توانست صورت زشتش را در آینه بـبـیـنـد ... هانی
